آخر بازی

عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرم‌سار ِترانه‌های بي‌هنگام ِخويش.
و کوچه‌ها
بي‌زمزمه ماند و صدای پا.
سربازان
شکسته گذشتند،
خسته 
بر اسبان ِتشريح،
و لَتّه‌های بي‌رنگ ِ غروری نگون‌سار
بر نيزه‌هایشان.
تو را چه سود
فخر به فلک بَر فروختن
هنگامي که
هر غبار ِراه ِلعنت‌شده نفرينت مي‌کند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با ياس‌ها
به داس سخن گفته‌ای.
آن‌جا که قدم برنهاده باشي
گياه
از رُستن تن مي‌زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز
باور نداشتي.
فغان! که سرگذشت ِما
سرود ِبي‌اعتقاد ِسربازان ِتو بود
که از فتح ِ قلعه‌ی روسبيان
بازمي‌آمدند.
باش تا نفرين ِدوزخ از تو چه سازد،
که مادران ِسياه‌پوش
ــ داغ‌داران ِزيباترين فرزندان ِآفتاب و باد ــ
هنوز از سجاده‌ها
سر برنگرفته‌اند!
                                                                                                           احمدشاملو

زنده باد اصلاحات

من قامت بلند تو را در قصيده اي

با نقش قلب سنگ تو، تصوير مي كنم

*********

در شبان غم تنهايي خويش

عابد چشم سخنگوي توام.

من در اين تاريكي

من در اين تيره شب جانفرسا

زائر ظلمت گيسوي توام.

 شكن گيسوي تو

موج درياي خيال.

كاش با زورق انديشه شبي

از شط گيسوي مواج تو، من

بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم.

كاش بر اين شط مواج سياه

همه عمر سفر مي كردم.

...

واي، باران

باران

شيشه پنجره را باران شست.

از اهل دل من اما

- چه كسي نقش تو را خواهد شست؟-

 آسمان سربي رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.

مي پرد مرغ نگاهم تا دور

واي، باران

باران

پر مرغان نگاهم را شست.

...

خواب، روياي فراموشيهاست!

خواب را دريابم

كه در آن دولت خاموشيهاست.

من شكوفايي گلهاي اميدم را در روياها مي بينم

 و ندايي كه به من مي گويد:

 گر چه شب تاريك است

 دل قوي دار

سحر نزديك است  

دل من، در دل شب

خواب پروانه شدن مي بيند.

مهر در صبحدمان داس به دست

آسمانها آبي

- پر مرغان صداقت آبي ست -

ديده در آينه صبح تو را مي بيند.

 از گريبان تو صبح صادق

مي گشايد پرو بال.

تو گل سرخ مني

تو گل ياسمني

تو چنان شبنم پاك سحري؟

- نه!

از آن پاكتري.

تو بهاري؟

- نه!

- بهاران از توست.

از تو مي گيرد وام

هر بهار اينهمه زيبايي را.

 هوس باغ و بهارانم نيست

اي بهين باغ و بهارانم تو!

...

در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار!

كاروانهاي فرومانده خواب از چشمت بيرون كن!

باز كن پنجره را! 

تو اگر باز كني پنجره را

من نشان خواهم داد

به تو زيبايي را.

بگذر از زيور و آراستگي

من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد

كه در آن شوكت پيراستگي

چه صفايي دارد

آري از سادگيش

چون تراويدن مهتاب به شب

مهر از آن مي بارد. 

باز كن پنجره را

من تو را خواهم برد

به عروسي عروسكهاي

كودك خواهر خويش

كه در آن مجلس جشن

صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس.

صحبت از سادگي و كودكي است.

چهره اي نيست عبوس.

كودك خواهر من

امپراتوري پر وسعت خود را هر روز

شوكتي مي بخشد.

كودك خواهر من نام تو را مي داند

نام تو را مي خواند!

- گل قاصد آيا

با تو اين قصه خوش خواهد گفت؟! - 

باز كن پنجره را

من تو را خواهم برد

به سر رود خروشان حيات

آب اين رود به سر چشمه نمي گردد باز

بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز.

باز كن پنجره را!

 صبح دميد.

...

گل به گل، سنگ به سنگ اين دشت

يادگاران تواند.

رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوگواران تواند.

در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد

رفته اي اينك، اما آيا

باز بر مي گردي؟

چه تمناي محالي دارم

خنده ام مي گيرد!

...

و چه روياهايي!

كه تبه گشت و گذشت.

و چه پيوند صميميتها

كه به آساني يك رشته گسست.

چه اميدي، چه اميد؟

چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد. 

دل من مي سوزد

كه قناريها را پر بستند.

كه پر پاك پرستوها را بشكستند.

و كبوترها را

- آه، كبوترها را ...

و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد.

در ميان من و تو فاصله هاست.

گاه مي انديشم

 مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري!

 تو توانايي بخشش داري.

دستهاي تو توانايي آن را دارد

 كه مرا

زندگاني بخشد.

چشمهاي تو به من مي بخشد

شور عشق و مستي

و تو چون مصرع شعري زيبا

سطر برجسته اي از زندگاني من هستي.

...

من به بي ساماني

باد را مي مانم.

من به سرگرداني

ابر را مي مانم.

 من به آراستگي خنديدم.

من ژوليده به آراستگي خنديدم.

 سنگ طفلي، اما

خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت.

قصه بي سر و ساماني من

باد با برگ درختان مي گفت.

باد با من مي گفت:

 چه تهي دستي، مرد!

ابر باور مي كرد.

...

من در آيينه رخ خود ديدم

و به تو حق دادم.

آه مي بينم، مي بينم

تو به اندازه تنهايي من خوشبختي

من به اندازه زيبايي تو غمگينم

...

بي تو در مي يابم

چون چناران كهن

از درون تلخي واريزم را.

كاهش جان من اين شعر من است.

آرزو مي كردم

كه تو خواننده شعرم باشي.

- راستي شعر مرا مي خواني ؟ -

نه، دريغا، هرگز

باورم نيست كه خواننده شعرم باشي.

- كاشكي شعر مرا مي خواندي ! -

...

گاه مي انديشم

خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسي مي شنوي، روي تو را

كاشكي مي ديدم.

 شانه بالا زدنت را

- بي قيد -

و تكان دادن دستت كه

- مهم نيست زياد -

و تكان دادن سر را كه

- عجيب! عاقبت مرد؟

- افسوس!

- كاشكي مي ديدم! 

من به خود مي گويم:

 چه كسي باور كرد

 جنگل جان مرا

 آتش عشق تو خاكستر كرد؟

...

با من اكنون چه نشستنها، خاموشيها

با تو اكنون چه فراموشيهاست. 

چه كسي مي خواهد

من و تو ما نشويم

خانه اش ويران باد!

 من اگر ما نشوم، تنهايم

تو اگر ما نشوي

 - خويشتني

از كجا كه من و تو

شور يكپارچگي را در شرق

باز بر پا نكنيم

 از كجا كه من و تو

مشت رسوايان را وا نكنيم.

 من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه بر مي خيزند

 من اگر بنشينم

تو اگر بنشيني

چه كسي برخيزد؟

چه كسي با دشمن بستيزد؟

چه كسي

پنجه در پنجه هر دشمن دون

- آويزد

...

دشتها نام تو را مي گويند.

كوهها شعر مرا مي خوانند.

 كوه بايد شد و ماند

رود بايد شد و رفت

دشت بايد شد و خواند.

 در من اين جلوه اندوه ز چيست؟

در تو اين قصه پرهيز - كه چه؟

در من اين شعله عصيان نياز

در تو دمسردي پاييز - كه چه؟

 حرف را بايد زد!

درد را بايد گفت!

سخن از مهر من و جور تو نيست.

سخن از

متلاشي شدن دوستي است

و عبث بودن پندار سرورآور مهر

...

سينه ام آينه اي ست

با غباري از غم.

تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار.

...

من چه مي گويم، آه ...

با تو اكنون چه فراموشيها

با من اكنون چه نشستنها، خاموشيهاست.

 تو مپندار كه خاموشي من

هست برهان فراموشي من.

 

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه برمي خيزند

من اگر بنشينم

تو اگر بنشيني

چه كسي برخيزد؟

 

حمید مصدق/ منظومه آبی،خاکستری،سیاه/ آذر-دي  1343