وقتی کشوری...
وقتی کشوری گرفتار جنگ داخلی می شود و همچنان اصرار دارد که در جنگ های بین المللی دخالت کند.
وقتی کشوری دچار از هم گسیختگی و تفرقه می شود و همچنان دست و پا می زند تا از هر دستاویزی برای نشان دادن وحدت و انسجام ملی خود بهره گیرد.
وقتی کشوری در تظاهراتی جهت اثبات موجودیت کشور دیگری، با شعارهای مرگ بر ضدولایت قفیه، ولایت فقیه؛ رمز پیروزی و ایران یک لشکر آمده؛ به عشق رهبر آمده برای اثبات موجودیت خود تلاش می کند.
وقتی کشوری دادخواهان خود را در بیداد گاه هایش قربانی می کند و در پی دادخواهی از قربانیان سرزمین دیگری بر می آید.
وقتی کشوری پاسخ سنگ را گلوله می دهد و سکوت را شکنجه؛ سنگ سرزمین دیگری را به سینه می زند و بر علم دیگری تکیه می اندازد.
وقتی کشوری سبزپوشانش را سیه پوش می کند و بر سیه پوشان کشور دیگری می گرید و چله نشین عزای مردگان دیگری می شود.
وقتی کشوری ظلم می کند و بر ظالم می تازد!!
چه باید گفت...؟ چه باید کرد...؟
امروز، آخرین جمعه ماه رمضان، روز قدس؛ باران بارید.
باران بارید و من به یاد شعری از اخوان ثالث افتادم که می گفت:
به عزای عاجلت این بی نجابت باغ
بعد از آنکه رفته باشی جاودان بر باد
هر چه هرجا ابر خشم ازاشک نفرت باد آبستن
همچو ابر حسرت خاموشبار من
ای درختان عقیم ریشه تان در خاکهای هرزگی مستور
یک جوانه ی ارجمند از هیچ جاتان رست نتواند.
ای گروهی برگ چرکین تار چرکین بود
یادگار خشکسالیهای گردآلود
هیچ بارانی شما را شست نتواند.
روز کنکور را یادت هست؟ آن صندلی کناری را می گویم. صندلی خالی ای که تا آخرین لحظات صاحبش نیامد. یعنی ممکن بود در چنین روز مهمی هنوز از خواب بلند نشده باشد؟ شاید هم نگاهی به دانسته هایش کرده و اصلا از رقابت پشیمان شده باشد. شاید...!!