تیر آذر

تكرار تاريخ باوركردني نيست چون ذات تاريخ عبرت آميز است اما تاريخ گاه نيز تكرار مي شود. آذر در تير و ۱۳۳۲در ۱۳۷۸.

 

پائیز بود، همه جا زرد و زرد

لاله در پائیز روئید

یک رویش سبز، یک لاله سرخ

لاله اگر سرخ نبود، زرد هم نبود، سبز هم نبود

لاله به رنگ هراس بود، لاله به رنگ بغض همیشه آواز، رنگ لایزال نیاز بود

لاله اگر سرخ نبود، لاله نبود، لال بود، لا بود.

...در مرگ برگ پائیز

در آن خزان شب خیز

در آن شب ناله خیز

لاله دق کرد و مرد.

سوگند به خون که لاله به رنگ سرخ بود

کسی باور نداشت

باید به سوگ نشست

یکی گفت بمان تا زمستان، بمان تا سوگ چله نشینان شب تنهایی، شب بی مرگی، شب بی سرخی

از دور قاصدکی می آید

با خبری .....یا تبری

باز دژخیم .....باز فریاد..... 

 

من نه زنم

  سال ۱۳۸۳ بود. دوستي از من خواست تا در مقام زن چيزي بنويسم. من هم براي زن چيزي نوشتم...

 

وقتی آمد برهنه بود، می گریست

گفتند: گریه مکن! اینجا دنیاست. دنیای آدمهاست. خدا دوتاست. یکی اینجاست و یکی آنجاست. بالای آسمانهاست.

...هفت خزان گذشت؛

درس اول : بابا آب داد. بابا نان داد.

درس دوم : بابا کتک داد. بابا مامان را کتک داد.

درس سوم: بابا آمد. بابا با یک زن آمد. آن زن مامان نبود.

گریه ی مادر صدای مرگ بود که در پائیز می پیچید.

گریه ی مادر نوای درد بود که در دهلیز می پیچید.

...هفده خزان گذشت؛

آخرین عروس زمانه، خفته در حجله پوسیده، آئینه ای تار تنیده در دست و پنجره ای نقش بسته بر دیوار

 کلامی ماسیده بر لب و زمزمه ای عریان شده در تغزل باران:

اینجا خفته بیدار است

اینجا آئینه هوشیار است

اینجا اگرچه اگرچه پنجره نقش است

اینجا نقش هم بیزار است

باران آن غزلواره ی اندوه یاران دیشب تا اذان برداشت پرده از اسرار زمان:

اینجا شاعره ای مرده است

اینجا پنجره ای تنهاست

...و باز شاعره ای دیگر برای پنجره ی تنها!!!

 

فرياد

  خاتمي که آمد گفتيم فاتحت است نه خاتمت

به ياد جنبش دانشجويي، جنبشي كه به تاريخ پيوست و به ياد موعظه هايم در سال ۱۳۷۸:

 

شوره زار ترديد را طي كن  

خود را در پشت لحظه ها گم مكن

تو مديوني!

مديون عاطفه، مديون عشق، مديون شرف و قفس

آري! تو مديون قفسي

بايد كه خود را درون آن جاي دهي

 از ميله هاي نفرتش بالا روي و به ديواره هايش چنگ زني

تو از حريم مرز شقايق پا فراتر و نام ميراثدار عشق را بر خود نهادي

...بيا و دست در دست من بگذار تا بت بد كيش را با تبر عرف و ايمان تكه تكه كنيم

بيا تا با هم، تير خشم پليد را به سوي تبار خشم نشانه بگيريم

بيا تا سكوت را به صليب كشيم و در ضيافت فرياد

با سلاخان ساحر و مست، جام شوكران نوش كنيم

واپسين دم ما، نخستين فرياد است

غروب يك طلوع

 طلوع عصيان و 

سحرگاه يك شام

شام نور ستيزان است.

 

مفتي بي ادعا!

  به ياد آخرين سخن سردبير در نشريه نسل سكوت،سال ۱۳۸۲: من خسته ام...

 

زماني را زيستم، جامه اي آويختم

جامه اي با تار عشق و پود نفرت

با شكاف نور و پينه ي ظلمت

با آستين شرف و وصله ي شهوت

حماسه ي من يك پاي پوش كهنه است

بر آستان دري كه از جنس چوب و اخگر است

كوبه اش هراس و درگاهش شجاعت است

راهي نيست، جاده همين نزديكيهاست، پاي پوش هم اينجاست

اگر چه مفتي بي ادعاست!

 

 

قلم توتم من است

  روزهاي مقارن با بستن روزنامه ها، شكستن قلم ها و  به مسلخ بردن اندیشه ها، روزهاي سلام به نفرت (اردیبهشت ۱۳۷۹):

 

و آن هنگام كه دشنه ي قلمم تير زبانم شد، در وزن زمان گم شدم

و حال چتر وحشت بر سرم سايه گسترانيده است.

بت سجود قلبم شقه شقه ي اشكهايم را در قربانگاه چشمهايم به صليب مي كشد.

هان.....به كدامين سو مي نگري؟

 بوته ي آتش را در خرمن انديشه نمي بيني؟

قلمم تشنه جوهر نيست، تشنه ي شبنمي غلتيده بر گلبرگهاي گل خشم است

مادر! ديگر فرزندت قصه غربت را زمزمه نخواهد كرد

ديگر از تكرارهاي بي رؤيا شكايت نخواهد كرد

ديگر كابوس غم را حكايت نخواهد كرد

مادر! من تكرار و غربت و غم را فراموش كرده ام

من طاعون زده ي قبيله ام را فراموش كرده ام

من مرگ تدريجي سفينه دلم را فراموش كرده ام

مادر! من حريص چشمه اي از نورم.

من، طلوع نور را در پس كشتن چراغ انديشه نمي خواهم

من، سخاوت غم را در پس گلايه شرم نمي خواهم

من، حرف سكوت را در پس مصلوب شدن شعر آواز نمي خواهم

ضربان تپش هراس در رگهاي نبضم جاريست

آنك سپيده ي آزادي، آنك طليعه ي مردم

اينك شكفتن گل يخ، اينك شكستن ساقه ي گندم.

 

 

براي يك اويني

 احمد باطبي دانشجويي كه در حوادث كوي دانشگاه سال ۱۳۷۸ به جرم بالا بردن پيراهن خون آلود دوستش ابتدا به اعدام و بعد از مشمول شدن عفو رهبري به ۱۵ سال زندان محكوم شد. او اكنون دهمين سال محكوميتش را مي گذراند:

 

در اين سراي ظلمت تو اي "افراشته پيراهن" :

مرا ببخش!

شاهد سرد و خموشت را ببخش!

جامه ي خونين دردت را ببخش!

شاعر شعر زوالت را ببخش!

زائر شبهاي بي فردا، گداي حق صحراي فنايت را ببخش!

مرا ببخش!

زبان در بند دل و دل در بند قفس                                                   

قفس به انتظار شكستن و تو به انتظار آزادي.

آزادي عرش قربانگاه و

قربانگاه فرش وطن...وطن...وطن...وطن.

گلوي تو در وطن دريده خواهد شد! در وطن!

 

نسل سکوت

 

نسل سكوت، اولين نشريه سياسي دانشكده علوم رياضي دانشگاه فردوسي مشهد:

 

با لبان گر گرفته از تب سکوت

مرثیه سرایی بر زخمهای کهنه و بر جای مانده از

صدها و صدها فاجعه دردناک انسانی

بسی عبس و بیهوده است بر مزار قمریان به خون غلتیده

حکایت از دردهای پلاسیده ی بشری

شکایت از شرم های فرو ریخته، قلبهای به دار آویخته

بنشسته خموش بر گرده گاه عدالت

شاید این پایان یک سکوت طویل و طاقت فرساست و

شاید آغازی بر نشستنگاه جغد پیر و زوال آور.