صندلی خالی
روز کنکور را یادت هست؟ آن صندلی کناری را می گویم. صندلی خالی ای که تا آخرین لحظات صاحبش نیامد. یعنی ممکن بود در چنین روز مهمی هنوز از خواب بلند نشده باشد؟ شاید هم نگاهی به دانسته هایش کرده و اصلا از رقابت پشیمان شده باشد. شاید...!!اما نه...، مادرش آن روز از صبح تا عصر روبروی یک در آهنی بزرگ و بی رحم با چشمانی منتظر و نگران ایستاد. هر بار که در با صدای گوش خراشی باز شد، تصویر پسرش را در قاب دید. ولی اشتباه بود. او نیامد. او نه تنها آن روز، که روز کنکورش بود، بلکه روزهای بعد هم نیامد. مادرش همه جا را دنبال او گشت. پشت تمام درهای آهنی بزرگ ایستاد، از تمام آدم هایی که شبیه همان در آهنی بودند، نشانی پسرش را پرسید ولی هیچکس از پسر 19 ساله او خبر نداشت. بعد از 26 روز، عکس سهرابش را میان عکس کسانی که دیگر نبودند، نشانش دادند. به همین سادگی تمام شد. بالاخره روی صندلی اداره جنایی آرام گرفت. بالاخره آنجا نشان قدم مادر نا تمام ماند. دیگر توان برخاستنش نبود.
وقتی که تو درسهایت را دوره می کردی، هم قدم مادر با سربند و شال سبز، در سکوت، همراه با کاغذی که روی آن نوشته شده بود: رای من کجاست؟ ازانقلاب تا آزادی را پیمود. اما دریک لحظه میان آن همه جمعیت، مادر را گم کرد. وقتی از بالای پشت بام، گردان عاشورا هموطنش را به گلوله بستند فریاد کرد، پاسخ تظلم خواهی اش گلوله ی سربی داغی بود که بر قلب سبزش نشست، سینه اش را شکافت و آسفالت خیابان از خون جوشانش رنگین شد.
درست همان لحظه ای که تو با عجله تست می زدی و مادر پشت میله های جلسه در انتظارت بود، صندلی خالی کنارت متعلق به سهرابی بود که دیگر از دنیا و امتحاناتش رها شده بود و مادرش بی خبر و نگران پشت میله های اوین درانتظارش بود. ولی او هیچ وقت کنکور نداد. شاید اگر روی صندلی اش نشسته بود؛ اکنون اینجا بود. کنار تو.
سهراب!
تو هرگز دانشجو نشدی، ولی ببین ما همه سهراب شدیم.
راستی اگر سهراب دانشجو می شد، چگونه دانشجویی بود؟
هر بار که سر کلاس می نشینی یک صندلی را برای او خالی بگذار. شاید جای او باشد.
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۸۸ ساعت 15:22 توسط ملیحه سروری
|