مردی که هرگز فرود نیامد

 

 میان سالان امروز محاکمه جنجالی خسرو گلسرخی را در سال 52 به یاد دارند. او کمونیستی بود که در دادگاه به اعدام محکوم شد ولیکن شرافتمندانه عظمت امام علی (ع) و امام حسین (ع) را در دادگاه برشمرد.

امروز مارکسیسم به قول امام خمینی « به موزه تاریخ پیوسته است» ولیکن انسانیت انسانهایی که به انگیزه دفاع از حقوق مردم، هستی خود را به کف گرفتند همواره در جریان است. « ایران از آن ایرانیان است» و گلسرخی صرف نظر از عقایدش، یک ایرانی شرافتمند بود.

آن عاشقان شرزه، که با شب نزیستند

رفتند و شهر خفته ندانست کیستند

فریادشان تموج شط حیات بود

چون آذرخش در سخن خویش زیستند

مرغان پرگشوده طوفان که روز مرگ

دریا و موج و صخره برایشان گریستند

بعضی از آدمها گویی که فصل زادنشان تکلیف آنها را با چگونه گفتن و چگونه زیستننشان روشن می کند و همچنین چه طور مردن و گلسرخی یکی از همین بعضی هاست.

در دومین روز از بهمن 1322 بود که خسرو گلسرخی پای به جهان هستی گذاشت، در نیمه زمستان طبیعت شبه بهاری که پس از شهریور 1320 برای مدتی کوتاه در روزگار و فضای فکر و اندیشه مردم ایران بروز کرده بود.

خسرو اما بهار عمر و بهار هدایت را با تلخی آغاز کرد؛ چرا که بیش از یک سال و نیم از عمرش نگذشته بود که در تابستان 1324 از نعمت حضور هدایت و محبت پدر بی بهره ماند و مادر با فرزند خردسال خویش به قم مهاجرت کرد تا خسرو تحت سرپرستی پدربزرگ خویش که یک روحانی بیدارو دل آگاه بود، ببالد و قد بکشد و ذره ذره عشق و دوستداری مردم و الفبای مبارزه و جانفشانی در راه آنها را بیاموزد و به یاد بسپارد.

پدربزرگ در سال 1341 درگذشت و خسرو افسرده ی از دست دادن پشتیبان روحی و فکری خویش و با جوانه شیدایی و عشق به مردم و آزادی که آرام آرام در درونش قد می کشید و شاخ و بال می گرفت، همراه مادر از قم به تهران کوچ کرد و در محله «امین حضور» مسکن گزید.

روزها کار می کرد و شبها به تحصیل و همراه با آن مطالعه و کسب اطلاعات از اوضاع و شرایط زندگی اجتماعی مردم می پرداخت. پس از خاتمه تحصیلات در روزنامه اطلاعات مشغول به کار شد و پس از مدتی در روزنامه های آیندگان و کیهان به نوشتن مقالاتی در مورد مسائل ادبی و هنری و سرودن شعر پرداخت که بعدها به صورت مجموعه هایی منتشر شد. پس از آن به طور مستمر به کیهان رفت و تا روزی که دو تن از ماموران ساواک به روزنامه آمدند و او را همراه خود بردند در آنجا مشغول به کار بود.

نوشته های گلسرخی اعم از شعر و مقاله وتحقیق نشان می داد که او به چیزی به نام هنر برای هنر و هنر بدون مردم هیچ اعتقادی نداشت و همواره در آثار خود سعی می کرد تا به همان میزان که پی به مفاسد و جنایات رژیم شاه برده بود به هر صورت ممکن آنها را به دیگران منتقل و مردم را از آنچه بر آنها می گذرد؛ آگاه کند.

در سال 1348 با همکار مطبوعاتی خود «عاطفه گرگین» پیوند زناشویی بست و حاصل این پیوند پسری بود که او را «دامون» نام نهاد که به معنای پناهگاه در انبوهی و سیاهی جنگل است.

در همه آن سال ها همواره خسرو در تلاش و در تب و تاب بود و به هیچ چیز جز مردم نمی اندیشید.

در من عقاب منقلبی هست

هرگز زخستگی نرانده سخن

هرگز: نگفته آری.

از من مخواه فرود آیم...

و در هوای این تب و تاب به دنبال کسانی بود که با او همدلی وهمزبانی کنند و در این راه به هرکجا و هرکس که می رسید خواست و اعتراض خود را بیان می کرد و آنها را به بهار و به آزادی بشارت می داد:

چشمان تو

 سلام بهاریست

در خشکسالی بیداد.

دستان تو

که یارای دشنه گرفتن نیست اما آواز تو؛

گلوله ی آغاز

که بال گشوده است به جانب دیوار...

دیوار ها اگر که رود نگشتند!

در عطش این فراخوانی و در جستجوی همراه و همکلامی، به محفل کوچکی راه یافت و با تعدادی از افراد آن محفل یک هسته مطالعاتی تشکیل داد اما پس از مدتی از پرگوئی ها و شعارهای بدون عمل آنها دلزده شد و از آن «ویت کنگ های کافه نشین» برید که معتقد بود: «آنها بیشتر وراجی می کنند، کمتر اهل اقدام اند، یک مشت جوجه انقلابی روشنفکر می خواهند جای پای «چه گوارا» قدم بگذارند و به خیال خودشان با آتش بازی و صدای ترقه مردم را بیدارکنند. وقتی پای شعار و ادعا در میان است از لنین هم بلشویک ترند اما اگر به آنها بگویی: خوب رفیق، دیگر وقتش رسیده، این گوی و آن میدان، زبان ببند و بازو بگشا، ناگهان از قله ادعاهای خود پایین می افتند، هزار و یک دوز و کلک لفظی جور می کنند تا جازدن خودشان  را توجیه کنند...».

دیری نگذشت که این گفته ها اثبات شد و در تاریخ دهم مهرماه 1352 سازمان امنیت شاه اعلام کرد که یک گروه 12 نفره ای که در فکر سوءقصد به شاه و فرح و ولیعهد بوده اند شناسائی و دستگیر شده اند و نام خسرو گلسرخی جزء این 12 تن اعلام شد و حال آن که خسرو از چند ماه قبل در زندان رژیم به سر می برد!

ماجرا از این قرار بود که خسرو گلسرخی در آغاز سال 50 با استفاده از افراد همان محفل یک گروه مطالعاتی متون مارکسیست لنینیستی تشکیل داده بود که شکوه فرهنگ رازی یکی از آنها بود. این گروه پس از مدتی از هم پاشید اما خسرو در دهم فروردین 1352 به جرم ایجاد محفل بازداشت شد.

در بهار همان سال عباس سماکار، طیفور بطحائی و رضا علامه زاده با استفاده از فرصتی که برای علامه زاده پیش آمده بود و فیلمی که ساخته و برنده جایزه شده بود به فکر افتادند که هنگام دریافت جایزه از فرح، او را گروگان بگیرند و هنوز به دنبال تدارک وسائل لازم و انتخاب روش کار با استفاده از تجربیات مبارزان دیگر بودند که دستگیر و به جرم پروراندن فکر گروگانگیری در ذهن به پای میز محاکمه کشیده شدند. همراه با آنان شکوه فرهنگ نیز بود که در زیر شکنجه اعتراف کرد که دو سال قبل زمانی که در هسته مطالعاتی گلسرخی شرکت داشته بارها از او شنیده است بایستی شاه به عنوان نوکر امپریالیسم اعدام شود و ساواک با استفاده از اعترافات شکوه فرهنگ پرونده گلسرخی را و تعدای از افراد هسته مطالعاتی  او را با پرونده توطئه و سوء قصد به جان فرح و ولیعهد پیوند زده و آنها را نیز به دادگاه کشاند تا این بهانه را که خسرو و همفکرانش به جرم عقیده و فکر زندانی شده اند؛ از بین ببرد.

در جلسه دادگاه شکوه فرهنگ از مسوولان دادگاه و پیشگاه ملوکانه در خواست نمود که به پاس اینکه همفکران خود را لو داده است؛ مورد عفو قرار گیرد و همسرش ابراهیم فرهنگ رازی ضمن اعلام جرم علیه گلسرخی به اتهام فریب دادن او و همسرش و چند تن دیگر با هماهنگی ساواک به خیال خود به مسخره کردن و تحقیر گلسرخی پرداخت و عنوان نمود که:« من نمی دانم که این آقای شاعر در کجا درس مهندسی خوانده است که پیشنهاد می کند باید جوادیه بر پل بنا شود...» اشاره آن بینوا به «سرود پیوستن» بود که خسرو همچون همیشه در این شعر مردم را به اتحاد و همبستگی و قیام علیه فقر و بی عدالتی دعوت کرده است:

باید که دوست بداریم یاران!

باید که چون خزر بخروشیم.

فریادهای ما گرچه رسا نیست؛

باید یکی شود.

باید تپیدن هر قلب

اینک سرود،

باید که سرخی هر خون

اینک پرچم،

باید که قلب ما

سرود و پرچم ما باشد.

باید در هر سپیده البرز

نزدیکتر شویم

باید یکی شویم

اینان هراسشان ز یگانگی ماست...

باید که سرزند طلیعه خاور

از چشم های ما

باید که لوت تشنه

میزبان خزر باشد

باید کویر فقیر

از چشمه های شمالی بی نصیب نماند

باید که دستهای خسته بیاسایند.

باید که خنده و آینده جای اشک بگیرد.

باید بهار در چشم کودکان جاده ری

سبز و شکفته و شاداب

بشکفد.

باید بهار را بشناسند

باید «جوادیه» بر پل بنا شود

پل

این شانه های ما

باید که رنج را بشناسیم

وقتی که دختر رحمان

با یک تب دو ساعته می میرد.

باید که دوست بداریم یاران،

باید که قلب ما

سرود و پرچم ما باشد...

از همین روی بود که خسرو در تمامی مراحل دادرسی بی آن که کوچکترین اشاره ای به زبونی و نادرستی اظهارات اینگونه افراد داشته باشد و از آنجا که مردم را دوست می داشت تنها به عدم صلاحیت دادگاه و نادرستی موضوع اتهام خود اعتراض می کرد و ساختگی و فرمایشی بودن دادگاه را فریاد می نمود.

در شانزدهم دی ماه 1352 محاکمه این دوازده تن در دادگاه نظامی آغاز شد. دادگاه بیش از هرچیز به بازار مکاره ای شباهت داشت که رژیم به منظور تبلیغات و سرپوش گذاشتن بر کشتار بی رحمانه مبارزانی که تنها در طی ده ماه پیش از آن، تعداد قابل توجهی از آنها را اعدام و یا به زندانهای طویل المدت محکوم کرده؛ این برنامه را ترتیب داده بود تا به خیال خود افکار عمومی داخل و خارج از کشور را به سود خود هدایت کند اما ماجرا به شکل دیگری در آمد. خسرو گلسرخی به پای میز محاکمه آمد و فریادش در سالن دادگاه طنین انداخت:«به نام نامی مردم: من در دادگاهی که نه قانونی بودن و نه صلاحیت آن را قبول دارم از خود دفاع نمی کنم. به عنوان یک مارکسیست خطابم با خلق و تاریخ است. هر چه شما  بیشتر بر من بتازید، من بیشتر بر خود می بالم، چرا که هرچه از شما دورتر باشم به مردم نزدیکترم، هر چه کینه شما به من وعقایدم شدیدتر باشد لطف و حمایت توده مردم از من قوی ترا ست و حتی اگر مرا به گور بسپارید - که خواهید سپرد - مردم از جسدم پرچم و سرود می سازند...»

سرهنگ غفارزاده، رییس دادگاه نظامی مدافعات گلسرخی را قطع کرد و دستور داد که تبلیغات مرامی را کنار گذاشته و فقط از خودش دفاع کند. گلسرخی پوزخند زد و پرسید:«از حرف های من می ترسید؟» رییس دادگاه با عصبانیت فریاد زد:«به شما دستور می دهم که ساکت شوید. بنشینید» گلسرخی هیجان زده فریاد کشید:« به من دستور ندهید، بروید به سرجوخه ها و گروهبانهایتان دستور بدهید. خیال نمی کنم صدای من آنقدر بلند باشد که بتواند وجدان خفته ای را بیدار کند. خوف نکنید! می بینید که در این دادگاه به اصطلاح محترم هم سرنیزه ها از شما حمایت می کنند». دادگاه بدوی در 19 دی ماه هفت تن از 12 تن را به اعدام و بقیه را به 3 تا 5 سال زندان محکوم کرد. دادگاه تجدید نظر متهمان در سوم بهمن ماه 1352 به ریاست سرلشکراحمد بهرون تشکیل شد و این بار 5 نفر از آنها حکم اعدام گرفتند.

گلسرخی در این دادگاه، هنگام دفاع از خود با صلابت تمام گفت:«... جامعه ایران باید بداند که من در اینجا صرفا به خاطر داشتن افکار مارکسیستی محاکمه و محکوم به مرگ می شوم. جرم من نه توطئه و سوءقصد، بلکه عقاید من است. من در این محکمه که آقایان روزنامه نویسان خارجی هم در آن حضور دارند؛ علیه این دادگاه، علیه سازندگان این پرونده و علیه صادرکنندگان بی مسئولیت رای دادگاه عادی اعلام جرم می کنم. من تمام مراجع و کمیته ها و سازمانهای حقوقی و قضایی جهان را به بذل توجه به این صحنه سازیها، به این جنایت دولتی که در شرف وقوع است دعوت می کنم، این مسئله ایست که در واقع باید به آن توجه کرد. دادگاه نظامی حتی این زحمت را به خود نداد که پرونده مرا بخواند...»

سرانجام در دادرسی نهایی و به عنوان آخرین دفاع خروشید:« ان الحیاه عقیده و الجهاد. سخنم را با گفته ای از مولا حسین شهید بزرگ خلق های خاورمیانه آغاز می کنم. من که یک مارکسیست لنینیست هستم برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم و آن گاه به سوسیالیسم رسیدم. من در این دادگاه برای جانم چانه نمی زنم و حتی برای عمرم. من قطره ای ناچیز از عظمت و حرمان خلقهای مبارز ایران هستم، خلقی که مزدک ها و مازیارها و بابکها، یعقوب لیث ها و ستارها و حیدرعمواوغلی ها،  پسیان ها و میرزاکوچک خان ها، ارانی ها و وارطان ها داشته است. آری من برای جانم چانه نمی زنم چرا که فرزند خلق مبارز و دلاور هستم. ازاسلام سخنم را آغاز کردم. اسلام حقیقی در ایران همواره دین خود را به جنبش های رهایی بخش ایران پرداخته است. سید عبدالله بهبهانی ها، شیخ محمد خیابانی ها نمودار صادق این جنبش ها هستند و امروز نیز اسلام حقیقی دین خود را به جنبشهای آزادی بخش ملی ایران ادا می کند. هنگامی که مارکس می گوید:« در یک جامعه طبقاتی ثروت در سویی انباشته می شود و فقر و گرسنگی و فلاکت در سویی دیگر در حالیکه مولد ثروت طبقه محروم است» و مولا علی می گوید: «قصری بر پا نمی شود مگر آن که هزاران نفر فقیر گردند» نزدیکی های بسیاری وجود دارد. چنین است که می توان در این تاریخ از مولا علی به عنوان نخستین سوسیالیست جهان نام برد و نیز از سلمان فارسی ها و اباذر غفاری ها. زندگی مولا حسین نمودار زندگی کنونی ماست که جان بر کف برای خلقهای محروم میهن خود در این دادگاه محاکمه می شویم. او در اقلیت بود و یزید، بارگاه، قشون حکومت و قدرت داشت. او ایستاد و شهید شد. هر چند یزید گوشه ای از تاریخ را اشغال کرد ولی آنچه  که در تداوم تاریخ تکرار شد، راه مولا حسین و پایداری او بود نه حکومت یزید. آنچه را خلقها تکرار کردند و می کنند راه مولا حسین است... . اتهام سیاسی در ایران نیازمند اسناد و مدارک نیست. خود من نمونه صادق اینگونه متهم سیاسی در ایران هستم. در فروردین ماه چنان که در کیفرخواست آمده به اتهام تشکیل گروه کمونیستی که حتی یک کتاب نخوانده است؛ دستگیر می شوم، تحت شکنجه قرار می گیرم و خون ادرار می کنم و بعد مرا به زندان دیگری منتقل می کنند. آن گاه هفت ماه بعد دوباره تحت بازجوئی قرار می گیرم که توطئه کرد ه ام . دو سال پیش به حرف زدن و اینک به عنوان توطئه گر در این دادگاه محکوم می شوم. اتهام سیاسی در ایران این است. زندان های ایران پر است از جوانان و نوجوانهایی که به اتهام اندیشیدن و فکر کردن و کتاب خواندن توقیف و شکنجه و زندانی می شوند. آقای رییس دادگاه همین دادگاههای شما آنها را محکوم به زندان می کند. آنان وقتی که به زندان می روند و برمی گردند دیگر کتاب را کنار می گذارند و مسلسل به دست می گیرند. باید به دنبال علل اساسی گشت. معلول ها فقط ما را وادار به گلایه می کند. چنین است که آنچه ما در اطراف خود می بینیم، فقط گلایه است. در ایران انسان را به خاطر داشتن فکر و اندیشه محاکمه می کنند. چنانکه گفتم من از خلقم جدا نیستم ولی نمونه صادق آن هستم. این نوع برخورد با یک جوان، کسی که اندیشه می کند یادآور انگیزیسیون و تفتیش عقاید قرون وسطائی است. یک سازمان عریض بوروکراسی تحت عنوان فرهنگ وجود دارد که تنها یک بخش آن فعال است و آن بخش سانسور است که به نام اداره نگارش خوانده می شود. هر کتابی قبل از انتشار به سانسور سپرده می شود در حالیکه در هیچ کجای دنیا چنین رسمی نیست و بدین گونه است که فرهنگ مومیایی که برخاسته از روابط  تولیدی بورژوازی کمپرادور درایران است در جامعه مستقر گردیده است و کتاب و اندیشه ترقی و پویا را با این سانسور شدید خود خفه می کند. ولی آیا با تمام این اعمالی که دارد صورت می گیرد، با تمام این خفقان می توان جلوی این اندیشه را گرفت؟ آیا تاریخ شما چنین نموداری دارد؟ خلق قهرمان ویتنام نمودار صادق آن است. پیکار می کند و می جنگد و پوزه تمدن آمریکا را بر زمین می مالد.در ایران، ما با ترور افکار و عقاید روبرو هستیم. در ایران حتی به زبانهای بالنده ی خلق های ما مثل خلق های بلوچ، ترک و کرد اجازه انتشار به زبان اصل نمی دهند، چرا که واضح است آن چه که باید به خلق های ایران تحمیل گردد همانا فرهنگ سوغاتی امپرالیسم  آمریکا که در دستگاه حاکمه ایران بسته بندی می شود؛ است. توطئه های امپریالیسم هر روز به گونه ای ظاهر می شود، اگر شما در زمانی که نیروهای آزادی بخش الجزایر مبارزه می کردند آن زمان را در نظر بگیرید خلق الجزایر با دشمن خود رو در رو بود، یعنی سرباز، افسر و گشتی های فرانسوی را می دید و می دانست دشمن این است. ولی در کشورهایی نظیر ایران دشمن مرئی نیست بلکه فی المثل در لباس احمد آقای آژودان دشمن را فرو می کنند که خلق نداند دشمنش کیست. در اینجا آقای دادستان اشاره ای به رفرم اصلاحات ارضی کردند و دهقانها و خانها که  ما می خواهیم بیاییم به جای دهقانها بار دیگر خانها را بگذاریم. این یک اصل بدیهی و بسیار ساده تکامل اجتماعی است که هیچ نظامی قابل برگشت نیست، یعنی هنگامی که برده داری تمام می شود هنگامی که فئودالیسم به سر می رسد . اصلاحات ارضی در ایران تنها کاری که کرده؛ راهگشایی برای مصرفی کردن جامعه و آب کردن اضافه تولید بنجل امپریالیسم است. در گذشته اگر دهقان تنها با خان طرف بود، حالا با چند خان طرف است. شرکت های زراعتی و شرکت های تعاونی امپریالیسم در جوامعی مثل ایران برای اینکه جلودار انقلابات توده ای شود، ناگزیر است به رفرم هایی دست بزند. آقای رئیس دادگاه، کدام شرافتمند است که در گوشه و کنار تهران مثل نظام آباد، مثل پل امامزاده معصوم، مثل میدان شوش، مثل دروازه غار برود و با کسانیکه یک دستمال زیر سر دارند صحبت کند و بپرسد شما از کجا آمده اید؟ چه می کنید؟ می گویند ما فرار کرده ایم، از چه؟ از قرضی که داشته ایم و نمی توانستیم بپردازیم. اصلاحات ارضی درست است که قشر خرده مالک را به وجود آورد ولی در سیر حرکت این طبقات ماندنی نیست، خرده مالکی که با ماموران دولتی می سازد، نزدیکتر است، ثروتمندتر است، آرام آرام مالک های دیگر را می خورد. در نتیجه ما نمی توانیم بگوئیم که فئودالیسم در ایران از بین رفته. درست است شیوه تولیدی دگرگون شده مقداری، ولی از بین نرفته . مگر همان فئودال ها نیستند که الان بر ما حکومت می کنند، همان فئودال های سابق هستند که حالا برای امپریالیسم دلالی می کنند. بورژوا کمپرا در شرکتهای سهامی زراعی و شرکتهای تعاونی  که بیشتر به خاطر مکانیزه کردن ایران به کار گرفته شده تا کدخداها...»

رییس دادگاه: «از شما خواهش می کنم از خودتان دفاع کنید.»

گلسرخی: «من دارم از خلقم دفاع می کنم»

 رییس: «شما به عنوان آخرین دفاع از خودتان دفاع کنید و چیزی هم از من نپرسید. به عنوان آخرین دفاع اخطار شد که مطالبی آنچه که به نفع خودتان می دانید در مورد اتهام بفرمائید.»

گلسرخی: «من به نفع خودم هیچی ندارم بگویم. من فقط به نفع خلقم حرف می زنم، اگر این آزادی وجود ندارد که من حرف بزنم می توانم بنشینم.»

رییس:« همان قدر آزادی دارید که از خودتان به عنوان آخرین دفاع، دفاع کنید.»

 خسرو گلسرخی: (با خشم و غرور)« من می نشینم، می نشینم، من صحبت نمی کنم...»

رییس:« بفرمائید.»

و خسرو گلسرخی با غرور و خروشندگی که از چهره اش شعله می کشید نشست، تا خلقش به پا خیزد! رای نهایی دادگاه ابلاغ شد آنها که به «ساختن جوادیه بر پل» خندیده بودند مورد عفو ملوکانه قرار گرفتند و ...خسرو گلسرخی و کرامت الله دانشیان را که او نیز همچون خسرو در تمام مراحل دستگیری و بازجویی و دادگاه همچون کوه ایستاده بود، به همراه 6 تن از دلیر مردان دیگری که در گوشه ای دیگر از این خاک مردخیز با راه آن دو یکی شده بودند، 6 جوان برومند گروه ابوذر، ولی الله، ماشاءالله و روح الله سیف و حجت الله عبدی، بهمن منشط و عبادالله خدارحمی در سحرگاه 29 بهمن 1352 به جوخه اعدام سپردند.

 از خسرو گلسرخی، همچون دیگر آزادگان، به جز نامش که در دل همیشه تاریخ ثبت شده است، مجموعه ای از اشعارش و چند مقاله تحت عنوان « سیاست هنر، سیاست شعر نیما و حقیقت خاکی، ادبیات توده و ترجمه کتاب واپسین دم استعمار فانون» به یادگار مانده است و مقالات و اشعاری که در روزنامه های کیهان، اطلاعات، آیندگان و دیگر روزنامه ها و مجلات آن زمان با نامهای مستعار «خسرو تهرانی، خ گلسرخی، خ.گ و دامون» به چاپ می رساند.

مقالات و اشعار خسرو اگر چه از استحکام و قواعد و اصول لازم ادبی و غنای شعری برخوردار نبود، اما صریح و کوبنده بود و حاصل ناب تفکر و اندیشه خودش، چرا که در رابطه با شعر مثلا می گفت:« لطفا آیه های روشنفکرانه را مثل کاه و علف جلوی ما نریزید. چرا شعر نباید شعار باشد، در جایی که زندگی کمترین شباهتی به خود ندارد. این کفر است که دنبال شعر ناب و جوهرسیال شعری سینه چاک بدهیم. من به نفع زندگی از شعر این توقع را دارم  که اگر لازم باشد نه فقط شعار، بلکه خنجر و طناب و زهر باشد، گلوله و مشت باشد...» و خود در شعرش به نفع مردم و بریده از اصول و قواعد دست و پاگیر، آنچه را که در دل آرزو داشت در فکر خویش می پخت و می پرداخت و ارائه می کرد:

شب که می آید و می کوبد پشت در را

به خودم می گویم:

من همین فردا کاری خواهم کرد

کاری کارستان

و به انبار کتان فقر کبریتی خواهم زد

تا همه نارفیقان من و تو بگویند:

«فلانی سایه اش سنگینه

پولش از پارو بالا می ره»

و در آن لحظه من

مرد پیروزی خواهم بود

و همه مردم با فداکاری یک بوتیمار

کار ونان خود را در دریا می ریزند

تا که جشن شفق سرخ گستاخ مرا

با زلال خون صادقشان

بر فراز شهر آذین بندند.

و یا در مقالاتش همواره مردم را به تفکر تحرک و پویایی فرا می خواند و هنر را وسیله ای برای مبارزه با سستی ها و خمودگی ها ی فکری می دانست:« در هنر نخست باید مبارزه علیه حقارتها، نومیدی ها، بن بست ها، واخوردگی ها و درویش مسلکی ها و «این نیز بگذرها» باشد....».

« ... شما پایان نمایشنامه هایی را که در ده سال اخیر به روی صحنه آمده است را در نظر بگیرید: پایان این نمایشنامه ها کم و بیش شباهت شگفتی به یکدیگر دارند و آن سرخوردگی و یاس از هرگونه تلاش و تلقین نومیدی از هر گونه جنبش است... این یک بعد سیاست هنر ماست. سیاستی – اگر بشود گفت سیاست- که مردم فریب است...».

بر گرفته از ماهنامه توقیف شده پیام هامون - اسفند 77