قلم توتم من است
و آن هنگام كه دشنه ي قلمم تير زبانم شد، در وزن زمان گم شدم
و حال چتر وحشت بر سرم سايه گسترانيده است.
بت سجود قلبم شقه شقه ي اشكهايم را در قربانگاه چشمهايم به صليب مي كشد.
هان.....به كدامين سو مي نگري؟
بوته ي آتش را در خرمن انديشه نمي بيني؟
قلمم تشنه جوهر نيست، تشنه ي شبنمي غلتيده بر گلبرگهاي گل خشم است
مادر! ديگر فرزندت قصه غربت را زمزمه نخواهد كرد
ديگر از تكرارهاي بي رؤيا شكايت نخواهد كرد
ديگر كابوس غم را حكايت نخواهد كرد
مادر! من تكرار و غربت و غم را فراموش كرده ام
من طاعون زده ي قبيله ام را فراموش كرده ام
من مرگ تدريجي سفينه دلم را فراموش كرده ام
مادر! من حريص چشمه اي از نورم.
من، طلوع نور را در پس كشتن چراغ انديشه نمي خواهم
من، سخاوت غم را در پس گلايه شرم نمي خواهم
من، حرف سكوت را در پس مصلوب شدن شعر آواز نمي خواهم
ضربان تپش هراس در رگهاي نبضم جاريست
آنك سپيده ي آزادي، آنك طليعه ي مردم
اينك شكفتن گل يخ، اينك شكستن ساقه ي گندم.