به ياد آخرين سخن سردبير در نشريه نسل سكوت،سال ۱۳۸۲: من خسته ام...

 

زماني را زيستم، جامه اي آويختم

جامه اي با تار عشق و پود نفرت

با شكاف نور و پينه ي ظلمت

با آستين شرف و وصله ي شهوت

حماسه ي من يك پاي پوش كهنه است

بر آستان دري كه از جنس چوب و اخگر است

كوبه اش هراس و درگاهش شجاعت است

راهي نيست، جاده همين نزديكيهاست، پاي پوش هم اينجاست

اگر چه مفتي بي ادعاست!