سال ۱۳۸۳ بود. دوستي از من خواست تا در مقام زن چيزي بنويسم. من هم براي زن چيزي نوشتم...

 

وقتی آمد برهنه بود، می گریست

گفتند: گریه مکن! اینجا دنیاست. دنیای آدمهاست. خدا دوتاست. یکی اینجاست و یکی آنجاست. بالای آسمانهاست.

...هفت خزان گذشت؛

درس اول : بابا آب داد. بابا نان داد.

درس دوم : بابا کتک داد. بابا مامان را کتک داد.

درس سوم: بابا آمد. بابا با یک زن آمد. آن زن مامان نبود.

گریه ی مادر صدای مرگ بود که در پائیز می پیچید.

گریه ی مادر نوای درد بود که در دهلیز می پیچید.

...هفده خزان گذشت؛

آخرین عروس زمانه، خفته در حجله پوسیده، آئینه ای تار تنیده در دست و پنجره ای نقش بسته بر دیوار

 کلامی ماسیده بر لب و زمزمه ای عریان شده در تغزل باران:

اینجا خفته بیدار است

اینجا آئینه هوشیار است

اینجا اگرچه اگرچه پنجره نقش است

اینجا نقش هم بیزار است

باران آن غزلواره ی اندوه یاران دیشب تا اذان برداشت پرده از اسرار زمان:

اینجا شاعره ای مرده است

اینجا پنجره ای تنهاست

...و باز شاعره ای دیگر برای پنجره ی تنها!!!